خلاصه کتابهای بریتانیایی

«بلندی‌های بادگیر» اثر امیلی برونته

Wuthering Heights

داستان با مردی به نام لاک‌وود آغاز می‌شود. او برای مدتی عمارتی به نام «تراش‌کراس گرنج» را اجاره کرده و صاحبخانه‌اش مردی سرد، خشن و منزوی به نام هیث‌کلیف است. لاک‌وود برای دیدار با او به عمارت بلندی‌های بادگیر می‌رود؛ خانه‌ای قدیمی، تاریک و دورافتاده که ساکنانش رفتار عجیبی دارند.

در آنجا، لاک‌وود با دختری جوان به نام کاترین لینتون، مردی کم‌حرف و خشن به نام هرتون ارنشاو و چند خدمتکار روبه‌رو می‌شود. رابطه میان آن‌ها برایش نامفهوم است. پس از آنکه برف شدیدی راه بازگشت را می‌بندد، لاک‌وود ناچار می‌شود شب را در همان عمارت بماند.

او در اتاقی قدیمی نام «کاترین» را بارها روی دیوار و کتاب‌ها می‌بیند. همان شب خواب آشفته‌ای می‌بیند و صدای دختری را پشت پنجره می‌شنود که می‌گوید سال‌هاست بیرون مانده و می‌خواهد وارد خانه شود. هیث‌کلیف با شنیدن این ماجرا آشفته می‌شود و از روح کاترین می‌خواهد نزد او بازگردد.

لاک‌وود پس از بازگشت به تراش‌کراس گرنج، از خدمتکاری سالخورده به نام نلی دین می‌خواهد داستان ساکنان بلندی‌های بادگیر را برایش تعریف کند.

ورود هیث‌کلیف به خانواده ارنشاو

سال‌ها قبل، بلندی‌های بادگیر متعلق به خانواده ارنشاو بود. آقای ارنشاو دو فرزند داشت: پسری به نام هیندلی و دختری به نام کاترین.

روزی آقای ارنشاو از سفر به لیورپول بازگشت و پسربچه‌ای یتیم، فقیر و بی‌سرپرست را همراه خود آورد. او نام آن پسر را هیث‌کلیف گذاشت و تصمیم گرفت مانند یکی از اعضای خانواده از او نگهداری کند.

هیندلی از همان ابتدا از هیث‌کلیف متنفر شد، زیرا احساس می‌کرد پدرش به این پسر غریبه بیشتر از او توجه می‌کند. اما کاترین به‌تدریج با هیث‌کلیف صمیمی شد. آن دو بیشتر وقت خود را در دشت‌ها و تپه‌های اطراف خانه می‌گذراندند و میانشان پیوندی بسیار عمیق شکل گرفت.

پس از مدتی، آقای ارنشاو هیندلی را برای تحصیل از خانه دور کرد. با مرگ آقای ارنشاو، هیندلی که اکنون ازدواج کرده بود، همراه همسرش فرانسیس به بلندی‌های بادگیر بازگشت و صاحب خانه شد.

او برای انتقام از هیث‌کلیف، تحصیلش را متوقف کرد، او را از جایگاه یکی از اعضای خانواده پایین آورد و مجبورش کرد مانند یک خدمتکار در مزرعه کار کند. با وجود این تحقیرها، رابطه هیث‌کلیف و کاترین همچنان ادامه داشت.

«بلندی‌های بادگیر» اثر امیلی برونته

آشنایی کاترین با خانواده لینتون

یک شب، کاترین و هیث‌کلیف مخفیانه به عمارت تراش‌کراس گرنج رفتند تا خانواده ثروتمند لینتون را تماشا کنند. آن‌ها دو فرزند داشتند: ادگار لینتون و خواهرش ایزابلا.

سگ نگهبان خانه به کاترین حمله کرد و پای او را گاز گرفت. خانواده لینتون کاترین را شناختند و برای مراقبت از او، مدتی در خانه خود نگهش داشتند؛ اما هیث‌کلیف را به دلیل ظاهر فقیرانه و لباس‌های نامرتبش از خانه بیرون کردند.

کاترین چند هفته در تراش‌کراس گرنج ماند. در این مدت، رفتار، لباس و ظاهرش تغییر کرد و به دختری آراسته و شبیه زنان طبقه ثروتمند تبدیل شد. وقتی به بلندی‌های بادگیر بازگشت، هنوز به هیث‌کلیف وابسته بود، اما فاصله اجتماعی میان آن دو آشکارتر شده بود.

ادگار لینتون نیز به دیدار کاترین می‌آمد و به‌تدریج عاشق او شد. ادگار آرام، مؤدب و ثروتمند بود و ازدواج با او می‌توانست جایگاه اجتماعی بالایی برای کاترین فراهم کند.

روزی کاترین به نلی گفت که پیشنهاد ازدواج ادگار را پذیرفته است. او اعتراف کرد که هیث‌کلیف را عمیقاً دوست دارد، اما ازدواج با او را به دلیل فقر و موقعیت پایینش نامناسب می‌داند. هیث‌کلیف بخشی از این گفت‌وگو را شنید؛ همان بخشی که کاترین گفت ازدواج با او باعث پایین آمدن جایگاهش می‌شود.

او پیش از شنیدن ادامه حرف‌های کاترین خانه را ترک کرد. کاترین در ادامه گفته بود که عشقش به هیث‌کلیف بخشی از وجود اوست و آن‌ها از یک روح ساخته شده‌اند. اما دیگر دیر شده بود؛ هیث‌کلیف ناپدید شده بود.

بازگشت هیث‌کلیف

کاترین پس از رفتن هیث‌کلیف دچار اندوه و بیماری شد، اما مدتی بعد با ادگار ازدواج کرد و به تراش‌کراس گرنج رفت.

سه سال گذشت. یک شب هیث‌کلیف ناگهان بازگشت. او دیگر آن پسر فقیر و نامرتب نبود؛ لباس‌های گران‌قیمت می‌پوشید، ظاهر موقری داشت و به نظر می‌رسید ثروتمند شده است. هیچ‌کس نمی‌دانست در مدت غیبتش کجا بوده یا چگونه پول به دست آورده است.

کاترین از بازگشت او بسیار خوشحال شد، اما ادگار حضورش را دوست نداشت. هیث‌کلیف نیز به‌تدریج برنامه انتقام خود را آغاز کرد.

او به بلندی‌های بادگیر رفت و با هیندلی وقت گذراند. هیندلی پس از مرگ همسرش فرانسیس به فردی دائم‌الخمر و قمارباز تبدیل شده بود. فرانسیس هنگام به دنیا آوردن پسرشان هرتون بیمار شد و کمی بعد درگذشت.

هیث‌کلیف با قرض دادن پول و قمار کردن با هیندلی، او را هر روز بیشتر بدهکار کرد تا بتواند عمارت بلندی‌های بادگیر را تصاحب کند.

«بلندی‌های بادگیر» اثر امیلی برونته

ازدواج هیث‌کلیف با ایزابلا

ایزابلا، خواهر ادگار، به هیث‌کلیف علاقه‌مند شد. کاترین به او هشدار داد که هیث‌کلیف مردی خشن و خطرناک است، اما ایزابلا حرفش را باور نکرد.

هیث‌کلیف نیز از علاقه ایزابلا برای انتقام گرفتن از ادگار استفاده کرد. او با ایزابلا فرار کرد و با او ازدواج کرد، بدون آنکه واقعاً دوستش داشته باشد.

پس از ازدواج، رفتار واقعی هیث‌کلیف آشکار شد. او ایزابلا را تحقیر و آزار می‌داد و زندگی سختی برایش ساخت. ایزابلا فهمید که فقط وسیله‌ای برای انتقام بوده است، اما دیگر راه بازگشت آسانی نداشت.

در همین زمان، درگیری میان ادگار، کاترین و هیث‌کلیف شدیدتر شد. ادگار از کاترین خواست رابطه‌اش را با هیث‌کلیف قطع کند. کاترین که میان شوهرش و مردی که از کودکی دوستش داشت گرفتار شده بود، خود را در اتاق حبس کرد و غذا نخورد. وضعیت جسمی و روانی او به‌شدت وخیم شد.

آخرین دیدار کاترین و هیث‌کلیف

کاترین باردار و به‌شدت بیمار بود. در نبود ادگار، هیث‌کلیف مخفیانه وارد تراش‌کراس گرنج شد و برای آخرین بار با او دیدار کرد.

این ملاقات هم عاشقانه بود و هم تلخ. کاترین، هیث‌کلیف را به دلیل ترک کردنش سرزنش کرد و هیث‌کلیف نیز گفت که ازدواج او با ادگار زندگی هر دویشان را نابود کرده است. آن‌ها همچنان یکدیگر را دوست داشتند، اما دیگر راهی برای جبران گذشته وجود نداشت.

همان شب کاترین دختری به دنیا آورد که او نیز کاترین نامیده شد. کاترین بزرگ مدت کوتاهی پس از زایمان درگذشت.

هیث‌کلیف با شنیدن خبر مرگ او به‌شدت فرو ریخت. او از کاترین خواست هرگز آرام نگیرد و روحش تا پایان زندگی او را دنبال کند. برای هیث‌کلیف، حتی آزار دیدن از روح کاترین بهتر از زندگی بدون حضور او بود.

«بلندی‌های بادگیر» اثر امیلی برونته

انتقام از نسل بعدی

ایزابلا سرانجام توانست از بلندی‌های بادگیر فرار کند. او به منطقه‌ای دور رفت و پسری به دنیا آورد که نامش را لینتون هیث‌کلیف گذاشت.

هیندلی نیز پس از سال‌ها قمار و نوشیدن الکل درگذشت. به دلیل بدهی‌های فراوانش، بلندی‌های بادگیر به مالکیت هیث‌کلیف درآمد. هیث‌کلیف پسر هیندلی، هرتون، را در خانه نگه داشت؛ اما برای انتقام از پدرش، اجازه نداد او آموزش ببیند.

هرتون در حالی بزرگ شد که بی‌سواد و خشن بود و مانند یک خدمتکار رفتار می‌کرد، بی‌آنکه بداند وارث واقعی خانواده ارنشاو است. هیث‌کلیف همان رفتاری را با او داشت که هیندلی سال‌ها پیش با خودش کرده بود.

در تراش‌کراس گرنج، ادگار دخترش کاترین جوان را با محبت بزرگ کرد. او دختری کنجکاو، پرانرژی و مهربان بود و از گذشته خانواده‌اش اطلاع چندانی نداشت.

پس از مرگ ایزابلا، پسرش لینتون ابتدا نزد ادگار آورده شد؛ اما هیث‌کلیف او را به بلندی‌های بادگیر برد. لینتون پسری بیمار، ضعیف، خودخواه و ترسو بود و از پدرش می‌ترسید.

نقشه هیث‌کلیف برای تصاحب تراش‌کراس گرنج

کاترین جوان به‌طور اتفاقی با هرتون و لینتون آشنا شد. او ابتدا تصور می‌کرد هرتون فقط یک خدمتکار بی‌سواد است و گاهی او را مسخره می‌کرد. در مقابل، به لینتون که ظاهری ظریف‌تر داشت علاقه نشان داد.

هیث‌کلیف متوجه شد که اگر کاترین جوان با لینتون ازدواج کند، پس از مرگ ادگار، تراش‌کراس گرنج به پسرش خواهد رسید. به همین دلیل، ملاقات‌های آن دو را تشویق کرد.

لینتون علاقه عمیقی به کاترین نداشت، اما به دستور پدرش برای او نامه می‌نوشت و از بیماری و تنهایی خود شکایت می‌کرد. کاترین نیز از روی دلسوزی به دیدنش می‌رفت.

وقتی بیماری ادگار شدیدتر شد، هیث‌کلیف کاترین و نلی را به بلندی‌های بادگیر کشاند و آن‌ها را زندانی کرد. او تهدید کرد تا زمانی که کاترین با لینتون ازدواج نکند، اجازه بازگشتشان را نخواهد داد.

کاترین ناچار شد با لینتون ازدواج کند. پس از ازدواج، توانست برای دیدن پدرش به تراش‌کراس گرنج بازگردد. ادگار مدت کوتاهی بعد درگذشت.

لینتون اکنون صاحب تراش‌کراس گرنج شده بود، اما خودش نیز به‌شدت بیمار بود. هیث‌کلیف او را مجبور کرد تمام دارایی‌اش را به نام پدرش کند. لینتون کمی بعد درگذشت و در نتیجه، هیث‌کلیف مالک هر دو عمارت شد.

کاترین جوان همه‌چیز را از دست داد و ناچار شد در بلندی‌های بادگیر زیر سلطه هیث‌کلیف زندگی کند.

نزدیک شدن کاترین و هرتون

کاترین در ابتدا با هرتون رفتار خوبی نداشت. او بی‌سوادی و رفتار زمختش را مسخره می‌کرد. هرتون نیز با وجود علاقه‌ای که به او داشت، از این تحقیرها خشمگین می‌شد.

اما به‌تدریج رفتار کاترین تغییر کرد. او فهمید هرتون مقصر وضعیت خود نیست و هیث‌کلیف عمداً او را از آموزش محروم کرده است. کاترین از هرتون عذرخواهی کرد و پیشنهاد داد خواندن و نوشتن را به او یاد بدهد.

هرتون پذیرفت و رابطه آن دو آرام‌آرام صمیمی شد. آن‌ها برخلاف نسل پیشین توانستند غرور و کینه را کنار بگذارند و به یکدیگر نزدیک شوند.

هیث‌کلیف با دیدن شباهت هرتون به خانواده ارنشاو و شباهت کاترین جوان به مادرش، بیش از گذشته به یاد کاترین افتاد. او دیگر از ادامه انتقام لذت نمی‌برد و احساس می‌کرد حضور کاترین را همه‌جا می‌بیند.

مرگ هیث‌کلیف

هیث‌کلیف در روزهای پایانی زندگی رفتاری عجیب پیدا کرد. کمتر غذا می‌خورد، شب‌ها در دشت‌ها پرسه می‌زد و گاهی با لبخند به نقطه‌ای نامعلوم نگاه می‌کرد؛ انگار کسی را می‌دید که دیگران قادر به دیدنش نبودند.

سرانجام نلی او را در اتاق کاترین پیدا کرد. پنجره باز بود و باران وارد اتاق می‌شد. هیث‌کلیف مرده بود و حالتی عجیب و آرام روی صورتش دیده می‌شد.

او را طبق خواسته‌اش در کنار قبر کاترین دفن کردند. مردم منطقه بعدها می‌گفتند گاهی روح هیث‌کلیف و کاترین را می‌بینند که با هم در دشت‌های اطراف بلندی‌های بادگیر قدم می‌زنند.

پس از مرگ هیث‌کلیف، کاترین جوان و هرتون تصمیم گرفتند با یکدیگر ازدواج کنند و در تراش‌کراس گرنج زندگی تازه‌ای را آغاز کنند. به این ترتیب، چرخه طولانی عشق، کینه و انتقام سرانجام با پیوند نسل جدید پایان یافت.

وحید

من وحید هستم، از نویسنده های مجله کاغذکاهی. دوست دارم با هم سفری کنیم به دنیای شگفت انگیز کتاب ها🪶

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


دکمه بازگشت به بالا